تمرکز کرده ام روی رد پا ها...و سعی ميکنم پايم را درست بگذارم در جای پای کسی که...
و فکر ميکنم به شعر کسرايی آنجا که گفت:...رد پا ها گر نمی افتاد/ روی جاده ها لغزان ...ما چه ميکرديم در کولاک دل آشفته ی دم سرد
و حالا اين سرازيری راه بازگشت است. و شهر زير پايم آرام ترانه می خواند. آرام آنچنان که نشنوم چه ميگويد... راه بازگشت که جا ی پاهايش پا هايم را می بلعند.
مادرم هميشه می گفت روز های آخر اسفند را نفس بکش تا بهار شوی.
ديشب کسی حرف هايی زد که خيلی به فکرم فرو برد.
گفت: وقتی روت نميشه با پاره آجر بزنی تو سر خودت، عاشق ميشی!
گفت پرستيدن فقط برای پرستنده قابل درک است. مثلن ما ميتوانيم باور کنيم که کسانی در جايی گاو را می پرستند؟!
گفت در عشق منطقی، عاشق مثل کار گردان عمل می کند. وقتی ميبيند جايی صحنه بايد تمام شود، فرياد می زند: کات!