مرگ
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤  

...آدم لال

دلش گرفت،... مُرد.

و چه خوب که اين وبلاگ ها هستند که درد و غصه مان را سرشان خالی کنيم. دور ريختن  دل بستگی ها و باز دل بستن را تمرين کنيم . وبلاگی را ببنديم و برايش مجلس عزا به پا کنيم. وبلاگی را حذف کنيم و پشيمان شويم. وبلاگی را بعد از مدتی دراز جان دهيم و از نو بياغازيم. گاهی دنبال نظر ديگران بدويم و گاهی همه را فراموش کنيم ، گاهی سر در لاک فروبريم و صفحه ی پيام ها را گم کنيم. 

وبلاگ عزيز ! دلم بد تر از هميشه گرفته ترکت می کنم. امروز دلم می خواست می توانستم خودم را هم ترک کنم. شايد شايد شايد روز ديگری جای ديگری باز به دنيا آمدم.  


کلمات کلیدی:
ياد آوری
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤  

برای نفس کشيدن کافيست سرت را کمی بالاکنی، ته مانده ی نفس ِ قبلی را دور بريزی، يک دهم ثانيه تمرکز کنی، چشم ها را ببندی و بعد يکباره سينه ات را پر از هوا کنی.

چرا کار به اين سادگی را گاهی فراموش می کنم؟


کلمات کلیدی:
جيغ
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٤  

مترو از آخرين دالان خارج شد و به ايستگاه رسيد. به محض ايستادن، جمعيتِ زيادی که من هم بينشان بودم از در های باز شده اش بيرون ريختند که دوان دوان خودشان را به پله های برقی برسانند.

من اما هيچوقت عجله نمی کنم. آخر ِ سيل ِ جمعيت، بعد از رد شدن ِ موج، آرام راه می افتم و دور شدنشان را از پشت سر نگاه می کنم.

آنروز هم بر سکوی کنار قطار آرام گام ميزدم که صدای فسٌ ِ بسته شدن ِ در ها و راه افتادن دوباره ی قطار و جيغ ِ دختر بچه با هم بلند شد. برگشتم و ديدمش که پای راستش لای در مانده بود و قطار او را بر کناره ی سکو می کشاند و جيغش را نمی شنيد...

ΔΔΔ

حسی شبيه او دارم. پای ام لای در ِ قطار ِ يکی از خواب هايم مانده.

 

 


کلمات کلیدی:
مدار
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤  

وقتی جاذبه ی ستاره ای می خواهد از بين برود، آهسته آهسته سياره ای که در مدارش می چرخد ازاو دور و دور تر می شود. مدار دايره وارش اسپيرالِ باز شونده می شود و در فضای بی انتها رها  می شود بی آنکه بداند چرا. 

اينجا کوتاهی نه از ستاره است، نه سيارک او.


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٤  

دلم گرفته. 

 نوشته های در به درم را همه جا فوت کرده ام . فوت کرده ام تا شايد زير غبارش خبری باشد ..چيزی ديگرکه برق بزند. اما نزد. چيزی نبود جز يک سطح خاک گرفته ی ديگر و همين دوکلمه

...

 

کجايم؟ 

 خودم را هزار تکه نکرده ام هنوز؟  توی صورت خودم فوت نکرده ام و زير غبار خودم را نجسته ام؟  

دلم گرفته


کلمات کلیدی:
او که می ترسم هميشه...
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٤  

هر آدمی هزار کتاب ِ نانوشته است. هر روز قابليت تقسيم شدن به هزار بخش مساوی را داردکه هر بخش مملو از هزار اتفاق افتاده و نيافتاده است که همه در عين اينکه به هم مرتبطند اما هويت هايی کاملن منحصر به فرد دارند.

روز واقعی ِ من، پوسته ی بيرونی ِ روز من، تصويری است از آنچه ديگران از من می بينند. صبح،از لحظه ی بيداری، آرزو ها ی مجاز ِ من، برنامه ها و اهداف بيرونی ِ من...اما اين ها همه شايد نيمی از ماجرا هم نباشد...روز واقعی ِ من لايه هايی درونی تر دارد.

 حقيقتی که ديگران توانا به ديدنش نيستند. روز حقيقی من که ريشه در رويا هايی دارد که تنها و تنها از آن منست. رويا هايی گاه گنگ و گاه آنچنان درخشان و در دست که هزار حرف نگفته است، آرزو های ممنوع من، اهدافی در درون آدمی، گام زدن در راه شناختن آن حقيقتی در من، که خوب ميدانم ديگران نمی بينندش. منی که ديگر من نيستم! او که ميترسم هميشه رسوايم کند...

 

 


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٤  

 

کسانی هستند که دل ما هيچوقت برای آنها تنگ نمی شود.

...اين اندوهبار نيست؟

 

 


کلمات کلیدی:
خودش
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٤  

مو هايش سياه بود. سياه پوشيده بود. کوله اش هم سياه بود. همينطور دست ها، صورت و دندان هايش. آنقدر سياه که در سياهی شب به آسانی ناپديد شود.

خم شده بود توی بشکه ی بزرگ جلوی بستنی فروشی دنبال بستنی های نيم خورده. خانم پشت سری ام گفت:

      - آخه اين کار رو ميکنه که دل مردم به حالش بسوزه؟

آقای جلويی ام جواب داد :

      - وقتی دل خودش که اين بلا رو به سر خودش آورده به حال خودش نسوزه، دل مردم هم نمی سوزه.

و بی درنگ پره های بينی اش کمی گشاد شد و معلوم بود حس کرده حرف مهمی زده. خانم پشت سری ام همانطور که هنوز به جستجوی مرد سياه نگاه ميکرد نچ نچ کرد.

...

من هنوز به نقش کلمه ی خودش در جمله ی بالا فکر می کنم.

 

 


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٤  

امروز از صبح دارم به مشکلات هملت فکر ميکنم...:

آلام عشق مردود

درنگ های ديوانگی

وقاحت منصب داران

و تحقير هايی که لايقان صبور از نالايقان می بينند.....

...

دوم فروردين ۱۳۸۴ است. من هنوز سال نو را تبريک نگفته ام؟

 


کلمات کلیدی:
پاره آجر - گاو - کات
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸۳  

تمرکز کرده ام روی رد پا ها...و سعی ميکنم پايم را درست بگذارم در جای پای کسی که...

و فکر ميکنم به شعر کسرايی آنجا که گفت:...رد پا ها گر نمی افتاد/ روی جاده ها لغزان ...ما چه ميکرديم در کولاک دل آشفته ی دم سرد

و حالا اين سرازيری راه بازگشت است. و شهر زير پايم آرام ترانه می خواند. آرام آنچنان که نشنوم چه ميگويد... راه بازگشت که جا ی پاهايش پا هايم را می بلعند.

مادرم هميشه می گفت روز های آخر اسفند را نفس بکش تا بهار شوی.

ديشب کسی حرف هايی زد که خيلی به فکرم فرو برد.

 گفت: وقتی روت نميشه با پاره آجر بزنی تو سر خودت، عاشق ميشی!

گفت پرستيدن فقط برای پرستنده قابل درک است. مثلن ما ميتوانيم باور کنيم که کسانی در جايی گاو را می پرستند؟!

گفت در عشق منطقی، عاشق مثل کار گردان عمل می کند. وقتی ميبيند جايی صحنه بايد تمام شود، فرياد می زند: کات!

 

 

 

 


کلمات کلیدی: